داستان کابینت و تماشا کردن فیلم

خاطره ارسالی از طرف م.ع و ن.ح:

سلاااااااااااااااام خیلی وقت پیشا تو خوابگاه یه کابینت درب و داغون بود که با کمک آقای امیری با معرفت و دوستان هم اتاقی تصمیم گرفتیم کابینت رو به اتاقمون بیاریم و وسایل آشپزیمون رو داخلش بزاریم

آوردیمش و وسایلمون رو هم توش چیدیم اون وقتا یه سریال جالب از تلوزیون پخش میشد و گوشی س.س هم تلوزیون داشت و نسبتا هم بزرگ بود خلاصه گوشی رو میزاشتیم روی کابینت و 12 نفری رو به روش میشستیم و ب سختی فیلم می دیدیم و کلی هم می خندیدیم

یه شب برای مسخره بازی لامپای اتاق رو خاموش کردیم و بدون اینکه گوشی در کار باشه همگی زل زدیم به کابینت تو همین وقتا خانم م.ن اومد برای حضور و غیاب در اتاق رو که باز کرد دید همه تو تاریکی رو به کابینت نشستن و دارن نگاش میکنن اول ذوق زده شد فکر کرد لپ تاپ رو پیدا کرده و به مراد دلش رسیده فوری لامپ رو روشن کرد و اومد سمت کابینت و تمام کابینت رو گشت اما چیزی پیدا نکرد برگشت  به ما گفت:

داشتید به چی نگاه میکردید تو اون تاریکی؟

داشتیم فیلم میدیدیم؟

م.ن:فیلم؟با چی؟اینجا ک چیزی نیست؟

من بهش گفتم تلوزیون جادوییه فقط خودمون میتونیم ببینیمش

خانم م.ن ک داشت از تعجب شاخ در می آورد،با خودش فکر میکرد ما یا دیوانه شدیم یا واقعا لپ تاپی دی وی دی پلیری چیزی داریم خلاصه م.ن حضور غیاب کرد و رفت ما هم تا در رو بست همه از شدت خنده ولو شده بودیم کف اتاق

چند روز دیگه دقیقا همین کار رو تکرار کردیم تا خانم م.ن ا.مد داخل من فوری گفتم اااااااااااااا بچه ها استوپش کنید تا خانم ن حضور غیاب کنه بعد دوباره پلیش میکنیم..........!!! اینقد جدی گفتم که همه داشتن از خنده میترکیدن اما جلوی خانم م.ن آبرو داری کردن خانم م.ن هم همش زیر چشمی به کابینت نگاه میکرد که نکنه واقعا چیزی باشه اما بنده خدا چیزی پیدا نمیکرد ینی هیچوقت چیزی پیدا نکرد.

راستی مثلا ناشناس من و ن.ح فهمیدیم کی هستی خیلی با حالی


ممنون از این همه لطف و مهربونیتون اما هیچوقت نمیتونید بفهمید ک من کی هستم ایشالا یروز خودم رو معرفی میکنم


نظرات 2 + ارسال نظر
مهدی پنج‌شنبه 10 بهمن 1392 ساعت 14:14 http://bivatan.blogsky.com

می خواستم نظر نذارم دیدم نامردیه ...
خیلی خاطراتتون بامزه بودش!!! شاد شدم وسط روزیه!

ممنون از لطفتون

مهدی پنج‌شنبه 10 بهمن 1392 ساعت 15:03 http://bivatan.blogsky.com

یهویی اومدم به وبلاگتون! اومدم بلاگ اسکای و دیدم یکی یه چیز جالب نوشته!!!
منم همه متناتون رو خوندم و یادم افتاد خودم خاطرات وحشتناک تری دارم!
دانشجوی دانشگاه شما هم نبودم، اما به نظر می رسه دانشگاه با حالی باشه، نزدیک قبرستون و با چند تا جن و کوتوله!

لطفا از خاطراتتون برامون بگید خوشحال میشم
شاید باورتون نشه دانشگاه ما خیلی کوچیک بود اما دل دانشجوهاش ب اندازه یه دریا بزرگ بود
ممنون ک سر میزنی

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.