اعتراف خوابگاهی

باید یه اعترافی کنم


یه روز که مسول خوابگاه خیلی اذیتمون کرد من و چند نفر دیگه م.ع-م.ا-م.ص و............ وقتی که شب شد و همه خوابیدن و خانم م.ن مسول خوابگاه هم خوابیدرفتیم پشت در اتاقش و همش دست کردیم تو دماغمون و هی گولی گولی کردیم و چسبوندیم پشت در اتاقش مخصوصا رو دستگیره در فرداش با الکل تمام در و دستگیره در اتاقش رو تمیز کرد

داستان جن خوابگاه

میخوام داستان های جالب خوابگاه رو براتون بگم

دوست دارم از جن های خوابگاه براتون بگم به خدا همش راسته خدا کورم کنه اگه دروغ بگم

دانشگاه ما یه دانشگاه متروکه قدیمی بود که زیرش تمام خالی بود یعنی سنگر بود از اون سنگر های قدیمی خوابگاه ما ک دقیقا توی دانشگاه قرار داشت و ته ته محوطه دانشگاه که میگردم اگه عکسش بود براتون میزارم

ی خورده بالاتر از خوابگاه و دانشگاه ما هم قبرستون قدیمی بود اصلا کلا بروجرد یه شهر جن خیز بود همیشه شبا برقای خوابگاه قطع میشد مسولای دانشگاه اوایل می گفتن بخاطر قدیمی بودن کابلای برقه اما دروغ میگفتن البته نه که بخوان دروغ بگن شوخی میکردن!

یه شب ک امتحان ریاضی داشتیم و هیچجوری هم نمیشد هنذفری برد مجبور بودیم درس بخونیم آهان این رو بگم که طبقه بالای خوبگاهمون هم خالی بود و منتظر ورودی های جدید بودیم

خلاصه شب ساعت 2 بود که 3تا از بچه ها تصمیم گرفتن برن ظبقه بالا به دور از شلوغی و سر و صدا درس بخونن بزارید از زبان خودشون بگم

بالا مشغول درس خوندن بودیم و البته از ترس زیاد هم نزدیک درب خروجی نشسته بودیم بعد از یک ساعتی ک گذشت متوجه شدیم ک صدای جیغ و خنده میاد اول به روی مبارک نیاوردیم هرسه نگاهی نافذ به هم انداختیم و باز هم مشغول درس خوندن شدیم که یهو متوجه شدیم درب اتاق اول به شدت کوبیده شد نفس هامون حبس شده بود آب دهانمون رو ب زور قورت دادیم و مشغول جمع کردن وسایلمون شدیم ک بریم پایین اماااااااااا چشمتون روز بد نبینه یهو یه صدا وحشتناک که انگار داشتن تمام در و پنجره و تخت و کمد رو بهم میکوبیدن از اتاق آخر شنیده شد وقتی سرمون رو برگردوندیم دیدیم یه آدمکای کوتاه بیست سانتی با کله بزرگ و موهای فرفری از اتاق زدن بیرون و به سمت ما دویدن آقااااااااااا ما هم تا میتونستیم دویدیم و پله هارو 4تا یکی پایین اومدیم و پشت سرهم هی جیغ میزدیم همه بچه ها دورمون رو گرفتن اما هرکدوممون بی حال یه گوشه ای افتاده بودیم و زبونمون از ترس بند اومده بود یه خورده که آرومتر شدیم داستان رو برای جانشین مسوءل خوابگاه تعریف کردیم راستی اون شب هم مسول خوابگاه نبودش رفته بود ددر خلاصه تعریف کردیم و بعد از اون کسی تنهایی بالا نرفت

قول میدم باقی داستان ها هم براتون تعریف کنم


عکس های یادگاری اردوی نمایشگاه کتاب

معرفی به ترتیب از راست ب چپ:حمید آجرلو-عباس صارمی-راننده اتوبوس-آقای امیری-راننده اتوبوس-محسن محمودی-داریوش صمدی-آفای جوانمرد-حسین گودرزی-موسیوند-حمید پارسا

ردیف بالا اولی رو یادم نیست-احمد پیریایی-میثم غیاثوند-یادم نیست-آرش افروغ



اینم یه عکس دیگه


لطفا نظر یادتون نره


اینم یه عکس دیگه


تورو خدا نظر بدین

تقلبی های اتاق1/2در خوابگاه دانشگاه

امروز میخوام داستان تقلبی هامون رو براتون تعریف کنم

بنام خدا

یادش بخیر من و جند نفر از دوستای هم خوابگاهیم طول ترم اصلا درس نمیخوندیم و لی در عوض همیشه همه دزس هارو قبول میشدیم آخه همیشه تقلبی میکردیم اونم با هنذفری

شب امتحان ک همه بیدار میشستن و درس میخوندن من و ن.ح-م.ر-م.ع-ن.ا-ش.م-م.س می خوابیدیم و ساعت شروع امتحان شاد و سرحال میرفتیم سر جلسه امتحان و س.ب-م.ا-س.س-پ.پ در اتاق (اتاق۲/۱)رو میبستن و برای ما می خوندن و ما هم می نوشتیم البته ناگفته نماند که گفتن سوالا سر جلسه امتحان خیلی سخت بود مخصوصا بعد از اینکه یه نامرد رفت و ما رو لو داد اما شانس آوردیم طرف روزی ک آخرین آمتحانمون رو دادیم فهمید و همه رو با خبر کرد بعد از اون ترم بعد همه عزا گرفته بودیم که حلا باید چکار کنیم در همین حال و هوا بودیم ک م.ع یه فکر جالب ب ذهنش خطور کرد و ما رو از دلشوره و نگرانی نجات داد

م.ع:یه فکر با حال کردم دیگه غصه نخورید

بچه ها:چه فکری بگو بگو

همه از سر و کولش بالا میرفتیم و التماسش می کردیم ک بلا خره ب حرف اومد

م.ع:ما میتونیم ب جای گذاشتن هنذفری توی گوشمون ک دیگه تکراری شده و حتما هم مراقبا این ترم گوشهامون رو میگردن و اگه بزاریم ضایع میشیم هنذفری رو از توی آستین مانتوهامون رد کنیم و یه ساق دست روش وشیم ک پیدا نباشه و محکم و بی حرکت سر جاش وایسه وگوشیش رو روی مچ دستمون بزاریم و دستمون رو بحالت تکیه گاه برای سرمون روی گوشمون بزاریم اینجوری اگه مراقبا بیان بالای سرمون و گوشهامون هم بگردن دیگه چیزی پیدا نمی کنن

با این حرفش همه رو ب وجد آورده بود اونشب همه جزوه هارو کنار گذاشتیم وباز هم با خیال راحت شب رو تاصبح خوابیدیم فرداش همه آماده شدیم(۷-۸نفر بودیم)و رفتیم سر جلسه سوال هارو دسته بندی کردیم و مثلاسوال ۳تا۱رو ن.ح بگه به طرفی ک هبش زنگ میزنه۶تل۴رو م.س بگه وچون همه اونایی که زنگ میزدن و برای ما جواب هارو می گفتن کنار هم بودن سوال هارو بین همدیگه قسمت مکردن و کار همه ما هم آسونتر میشد وقت هایی هم ک نمیتونستیم سوال بگیم اونا سوال هارو میخوندن و ما با سرفه کردن می گفتین اون سوال توی برگه هست یا نه

چقدر دلم برای مراقبا میسوخت چون اسامی ما رو بهشون داده بودن و مطمعن بودن ک ما حتما هنذفری داریم اون روز و روزهای دیگه همش میومدن و گوشهامون رو میگشتن امااااااااااااااا...........

بیچاره خانم ندرییییییییییییییییییییییییییییییییییی چقدر گوشامون رو نگاه کرد تا هنذفری پیدا کنه اما نتونست آخه ما زرنگ تر از اون چیزی ک فکر میکرد بودیم

عرض ادب

بنام خالق هستی
سلام چند روز پیش رفتم ک ی سری به سایت دانشگاه بزنم بلکه دوباره خاطرات تلخ و شیرینم رو زنده کنم ک دیدم بعضی از بچه ای دانشگاه اومدن و به اسم دانشگاه عزیزمون وبلاگ طراحی کردن اما متاسفانه وبلاگاشون بروز نشده بود منم تصمیم گرفتم ب عنوان یک فرد ناشناس ویلاگ سرگرمی دانشگاه کوچیک و زیبامون رو طراحی کنم لطفا شما هم کمکم کنید