دو نفر از دوستای خوبمون برامون پیام فرستادن اما فقط یه نفرشون خودش رو معرفی کرده البته ناقص معرفی کرده به هر حال خوشحال شدم ک تونستم خوشحالتون کنم م.ع دوست دارم اما متاسفانه نمی تونم فعلا خودمو معرفی کنم یادش بخیر داستان سطل آشغالی رو یادته؟یادته اوایل همش قهر میکردی ما هم همش پشت سرت گریه می کردیم با اون چمدون قرمزت دلم خیلی براتون تنگ شده نامردااااااااااااااااااااااااااااااااا
اینم پیام های دوستامون ک فرستادن
یادش بخیر اون وقتا تو خوابگاه و دانشگاه ما آوردن لپ تاپ جرم محسوب میشد(اسگل بودیم دیگه)اما ما هم کم نمیاوردیم البته من که نه من گور نداشتم که کفن داشته باشم بچه ها با خودشون لپ تاپ می آوردن به بهونه اینکه میخوان در بخونن به به چه درس خوندنی هم بود همه کار می کردم با این لپ تاپها غیر از درس خوندن خلاصه همه بچه هام خرخره مامان باباهاشون رو جوییده بودن ک ما لپ تاپ میخوایم اگه نخرید همه واحد هارو می افتیم یکی از بچه ها که اصلا به باباش گفته بود مسول خوابگاه گفته اگه لپ تاپ نداشته باشی خوابگاه و دانشگاه رات نمیدیم
خلاصه سرتون رو ب درد نیارن آخر شبا ک میشد لپ تاپ یکی از بچه ها رو ب اسم مح.ا میاوردیم و میزاشتیم رو تخت و فیلم میدیدیم تازه اونم چی فیلم ترسناک میدیدیم یه شب یکی از بچه ها اومد گفت:
ن.ب:اااااااا بچو یه فیلم ترسناکی اوردمه هرکی سلش بکه مرده(خرم آبادی بود)
فیلمه رو ازش گرفتیم برقارو هم خاموش کردیم در اتاقم هم قفل کردیم ک مسول نیاد
دم کارگردانش گرم تا صبح از خنده مردیم خیر سرش فیلم ترسناک ساخته بود اسمش پیچ اشتباهی بود یجایی از فیلم پسره با اون آدمخواره دعواش میشه بعد داسه (داس کشاورزی)ک دست آدمخواره بود رو کرد تو سره اون یکی آدمخواره که یهو ن.ب با حالت خنده داری که یکم هم دلش میسوخت گفت:اااااااااااااااااااا علامت سوالنه کرد د کپوش عاقااااااااااااااااااااااااااا ما رو میگی تا صبح خندیدیم دیگه باقی فیلم رو ندیدیدم البته بهتون بگم خانم م.ن (مسول خوابگاه )هم همیشه با ما فیلم میدید منتها میرفت تو حیاط خلوت و از پنجره نگاه میکرد فرداش میومد سراغمون میگفت
م.ن:فکر کردید نفهمیدم دیشب فیلم دیدید ،فکر کردید من نمیدونم شماها لپ تاپ دارید دیشب از تو حیاط خلوت صداتونو شنیدمممممممممممممممممممممممممممممممم
خوب بگو آخه خانم م.ن یه کلام میگفتی منم دوس دارم فیلم ببینم ما هم رات میدادیم تو اتاق با هم فیلم میدیدیم و میخندیدیم تو هم ای همه سر پا نمی موندی
میخوام چند تا عکس جدید از یکی از مراسمایی که بسیج دانشگاه برگزار کرد و به همه خوش گذشت براتون بزارم اما خاطره نویسیش با شما
اینجوری و تو این فضای خیلی تمیز برامون شربت درست میکردن
ماهم آی می خوردیم آی می خوردیم اما خداییش حال میداد میچسبید
ببین همون دو نفر یعنی آقای ا.پ و آقای ح.پ دارن با همون دستای قشنگشون برامون شربت میریزن تو لیوان یکبار مصرف ک البته چند بار مصرف شده بود و ب خورد ما میدن
دمتون گرم بابا بیاید نظر بدید اجازه بدید من اسمتون رو ببرم خسته شدم از بس نوشتم و.و ئ.خ