سلام میخوام یه داستان دیگه از جن های خوابگاه به این برکت قسم دارم راست میگم
یه روز ظهر که امتحان داده بودیم و خیلی هم خسته بودیم همه تصمیم گرفتیم ک بخوابیم در اتاق رو بستیم و همه رفتیم رو تختامون و پتو هارو کشیدیم سرمون و خوابیدیم هوا هم ابری بود داخل اتاق کمکی تاریک بود کور شم اگه دروغ بگم
همه جا ساکت ساکت هوا هم هی تاریک و تاریک تر میشد هنوز 20دقیقه نشده بود ک یه هو یه صدایی اومد(شللللللللپپپپپپپپ)و پشت سرش س.ب که مثل اینکه غرق خوابم بود نشست رو تختش و شروع کرد داد و فریاد کردن:
س.ب:کدوم بووووووووووووقی بود اومد زد تو سر من؟خیلی بیشعورید من خواب بودم بووووووووووووقها مگه حالیتون نمیشه من تپش قلب دارم؟؟؟؟؟؟؟
همه قیافه هامون0_0 همش به همدیگه نگاه میکردیم هیچکس هیچی نگفت فقط م.س بهش گفت:
م.س:ها لیومو بکری(ینی میخوای دیوانه یمان بنمایی)خوازم بخووم دنگتون بونیید(ینی میخواهم بخوابم صدایتان را بندازید یا هون خفه شو خودمون)
من که از همون اول فهمیدم کار کی بوده چون چند باری هم خودم رو در حین خواب اذیت کرده بودن اما ن.ح همش میگفت از بس که حرف جن میزنید خیالاتی شدین زده ب سرتون(فکر کنم از طرف خانم م.ن مسول خوابگاه مامور شده بود که گولمون بزنه تازه ب خاطر این حتما بهش تخفیف شهریه هم میدادن)
خولاصه آقا ما بازم با ترس و دلهره کپیدیم ک دوباره بعد از نیم ساعت اون صدا اومد اما دوبار پشت سر هم(ششششششششللللللپپپپپپ و ششششششششلللللللللللپپپپپپپپپپ)این سری دیگه همه از جامون پاشدیم و حمله کردیم ب طرف تخت م.س و هرکس و را خودش ب ی شکل فجیعی جیغ میزد س.ب هم دیگه فهمیده بود چ خبره اما این ن.ح لامصب اصلا از جاش تکون نخورد برا خودش یلی بود از هیچی نمیترسید پاشد یه کم فحشمون داد و بعدشم مثل یه جنازه گرفت خوابید هیچی دیگه اون روز از خیر خوابیدن گذشتیم و یکی شروع کرد به آیت الکرسی خوندن یکی دیگه نماز خوند اون یکی قرآن میخوند و منم پا شدم رفتم یه میخ طویله آوردم به نیت جن زدم تو دیوار(آخه میگن اگه میخ بکوبی تو دیوار جنا میرن)اما فایده نداشت رفتنی نبودن اینقدر نرفتن تا بالاخره ما از اونجا رفتیم
آها راستی اینم بهتون بگم چند روز بعدش س.ب رفته بود پیش یه دعا نویس تو شهرشون بهش گفته یه جنی ب اسم قیطاس دوستت داره میاد میزنه تو سرت و فرار میکنه وقتی میزنه اگه گریه کنی میره اگه بخندی هی میاد میزنه تو سرت بعد از اونم چند بار دیگه هم اومد زد توسرش س.ب هم گریه میکرد اما ما میخندیدیم خلاصه قیطاس جون چل شده بود نمیدونست دوباره بزنه یا نزنه.........
این بود انشای من لطفا نظر بدین اینقد اذیتم نکنید وگرنه ب قیطاس میگم بیاد سراغتون
یک موجودی ما تو خوابگامون داشتیم این بیچاره یک مریضی خاصی داشت که هر وقت ازش
میپرسیدی فلان چیز میخوری کلی اصرار میکرد که نمیخورم همین که میذاشتی جلو خودت کوفتت
کنی میدیدی مثه قحطی زدگان سومالی بت حمله میکرد!!!حالا نام نمیبرم حفظ ابرو بشه اما
از همین تریبون میگم برو خودتو اصلاح کن..ارخدا بترس!!!!
نظر ندادن=پنچری
سلام راستش دلم گرفته ن.ح و م.ع کاش میشد بازم ببینمتون کاش دوباره برگردیم به دوران دانشجوییمون راستشو بخواید بچه ها، با اینکه ن من از خانم م.ن(مسول خوابگاه)دل خوشی داشتم نه اون از من اما حتی دلم برای اونم تنگ شده دلم برا همه تنگ شده فکر نمیکردم همه چی اینقدر زود تموم بشه
چه آدمای عجیب و غریبی توی دانشگامون داشتیم هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
یادتونه چقد در دانشگامون خز بود؟؟؟؟؟؟؟؟لا مصبا حتی یه رنگم بهش نزدن من که هیچوقت روم نشد به فک و فامیلام بگم همچین جایی درس میخونم اما الان..........الان دوس دارم بازم برگردم اونجا البته با همون بچه های قبلی حتی همون پفک فروش سیریش دانشگامونم سر جاش باشه
اون دوچرخه رو یادتونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دوچرخه آقای پارسا یادش بخیر یروز جمعه ک اومد دانشگاه تا حواسش نبود دوچرخش رو دزدیدیم و کلی باهاش بازی کردیم
چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟